تبليغاتX
آنشب خدا را بوسیدم...
 
خدایا من درکلبه فقیرانه خودچیزی دارم که تودرعرش خودنداری من همچون تویی دارم وتوهمچون خودنداری...
   
  درباره : عشق یعنی ...
عشق یعنی خلوت و راز و نیاز
عشق یعنی محبت و سوز و گداز
عشق یعنی سوز بی ماوای ساز
عشق یعنی نغمه ای از روی ناز
عشق یعنی کوی ایمان و امید
عشق یعنی یک بغل یاس سپید
عشق یعنی یک ترنم از یه یار
عشق یعنی سبزی باغ و بهار
عشق یعنی لحظه دیدار یار
عشق یعنی انتهای انتظار
عشق یعنی وعده بوس و کنار
عشق یعنی یک تبسم بر لب زیبای یار
عشق یعنی پیش محبوبت بمیر
عشق یعنی از رضایش عمر گیر
عشق یعنی زندگی را بندگی
عشق یعنی حس نرم اطلسی
عشق یعنی با خدا در بی کسی
عشق یعنی همکلام بی صدا
عشق یعنی بی نهایت تا خدا
عشق یعنی انتظار و انتظار
عشق یعنی هر چه بینی عکس یار
عشق یعنی شب نخفتن تا سحر
عشق یعنی سجده ها با چشم تر
عشق یعنی دیده بر در دوختن
عشق یعنی از فراقش سوختن
عشق یعنی سر به دار اویختن
عشق یعنی اشک حسرت ریختن
عشق یعنی لحظه های ناب ناب
عشق یعنی لحظه های التهاب
عشق یعنی بنده فرمان شدن
عشق یعنی تا ابد رسوا شدن
عشق یعنی گم شدن در کوی دوست
عشق یعنی هر چه در دل آرزوست
عشق یعنی یک تیمم یک نماز
عشق یعنی عالمی راز و نیاز
عشق یعنی یک تبسم یک نگاه
عشق یعنی یک تکیه گاه و جان پناه
عشق یعنی سوختن یا ساختن
عشق یعنی زندگی را باختن
عشق یعنی قطره و دریا شدن
عشق یعنی همچو من شیدا شدن
عشق یعنی رسم دل برهم زدن....

Medium (Media) Blog سفارش طراحي قالبهاي پيشرفته سايت و پرتال جوملا! دانلود قالب رايگان Lonely Girl (دختر تنها) براي وبلاگ بلاگفا
 
 
 |    نوشته شده توسط مینا
 
   
 

.

معلم مدرسه ازدانش آموزا ن سال اول خودخواست تاتصویری ازچیزی که نسبت به آن قدردان هستند،نقاشی کنند.اوباخودفکرکردکهاین بچه های فقیرحتماتصاویربوقلمون  ومیزپرازغذارانقاشی خواهندکرد.ولی وقتی داگلا س ساده نقاشی کودکامه  خودراتحویل داد،معلم شوکه شد.

اویک دست راکشیده بود،ولی این دست چه کسی بود؟

بچه های کلاس هم مانند معلم ازاین نقاشی مبهم تعجب کردند.یکی ازبچه ها گفت:"من فکرمی کنم این دست خداست که به ماغذامی رساند.یکی دیگرگفت:شایداین دست کشاورزی است.که گندم می کاردوبوقلمون هاراپرورش می دهد.هرکس نظری می دادتااینکه معلم بالای سرداگلاس رفت وازاوپرسیداین دست چه کسی است،این دست شماست.

معلم به یادآوردازوقتی که داگلاس پدرومادرش راازدست داده بود،به بهانه های مختلف نزداومی آمدتاخانم معلم دست نوازشی برسراوبکشد.

 شماچطور؟آیاتابه حال برسرکودکی دست نوازش کشیده ای؟

Medium (Media) Blog سفارش طراحي قالبهاي پيشرفته سايت و پرتال جوملا! دانلود قالب رايگان Lonely Girl (دختر تنها) براي وبلاگ بلاگفا
 
 
 |    نوشته شده توسط مینا
 
   
 

ظهر یک روز سرد زمستانی ، وقتی امیلی به خانه برگشت ، پشت در پاکت نامه ای را دید که نه تمبری داشت و نه مهر اداره پست روی آن بود .

فقط نام و آدرس روی پاکت نوشته شده بود . او با تعجب پاکت را باز کرد و نامه داخل آن را خواند .

عصر امروز به خانه تو می آیم تا تو را ملاقات کنم .

(( با عشق ، خدا ))

امیلی همین طور که با دستای لرزان نامه را روی میز میگذاشت . با خود فکر کرد که چرا خدا میخواهد او را ملاقات کند ؟ او که آدم مهمی نبود .

در همین فکرها بود که ناگهان

کابینت خالی آشپزخانه را به یاد آورد : (( من ، که چیزی برای پذیرایی ندارم ! )) پس نگاهی به کیف پولش انداخت . او فقط 5 دلار و 40 سنت داشت .

با این حال به سمت فروشگاه رفت و یک قرص نان فرانسوی و 2 بطری شیر خرید . وقتی از فروشگاه بیرون آمد . برف به شدت در حال بارش بود و او عجله داشت تا زود به خانه برسد و عصرانه حاضر کند .

در راه برگشت . زن و مرد فقیری را دید که از سرما میلرزیدند . مرد فقیر به امیلی گفت : (( خانم ، ما خانه و پولی نداریم . بسیار سردمان است و گرسنه هستیم آیا امکان دارد که به ما کمک کنید؟ ))

امیلی جواب داد : (( بسیار خوب خانم ، متشکرم )) و دستش را روی شانه همسرش گذاشت و به حرکت ادامه دادند .

همان طور که مرد و زن فقیر در حال دور شدن بودند . امیلی درد شدیدی را در قلبش احساس کرد .

به سرعت دنبال آنها دوید (( آقا ، خانم ،  خواهش میکنم صبر کنید . )) وقتی امیلی به زن و مرد فقیر رسید ، سبد غذا را به آنها داد و بعد کتش را در آورد و روی شانه های زن انداخت .

مرد از او تشکر کرد و برایش دعا کرد . وقتی امیلی به خانه رسید ، یک لحظه ناراحت شد چون خدا میخواست به ملاقاتش بیاید و او دیگر چیزی برای پذیرایی از خدا نداشت .

همان طور که در را باز کرد . پاکت نامه دیگری را روی زمین دید . نامه را برداشت و باز کرد .

((امیلی عزیز ، ))

از پذیرایی خوب و کت زیبایت متشکرم .

Medium (Media) Blog سفارش طراحي قالبهاي پيشرفته سايت و پرتال جوملا! دانلود قالب رايگان Lonely Girl (دختر تنها) براي وبلاگ بلاگفا
 
 
 |    نوشته شده توسط مینا
 
   
  شب کریسمس بودوهواسردوبرفی .پسرک پاهای برهنه اش راروی برف جابجاکردتاشایدسرمای برف کف پیاده روکم ترآزارش بدهد.صورتش رابه شیشه سردچسباتده بودوبه داخل فروشگاه نگاه می کرد.

درنگاهش چیزی موج می زدانگارنداشته هایش راازخداطلب می کردوآرزو می کرد.

خانمی که قصدورودبه فروشگاه راداشت کمی مکث کردونگاهی به پسرک که محوتماشابودانداخت وبعدرفت داخل فروشگاه .چنددقیقه بعددرحالی که یک جفت کفش دردستانش بودبیرو ن آمد.

-آهای پسر/آهای

پسرک برگشت وبه سمت خانم رفت .چشمانش برق می زدوقتی آن زن کفش هارابه اودادپسرک باچشم های خوشحالش وباصدای لرزان پرسید. 

-شماخانم شماخداهستید؟

-نه پسرم من تنهایکی ازبندگان خداهستم .

آهامی دانستم که باخدانسبتی دارید. 

Medium (Media) Blog سفارش طراحي قالبهاي پيشرفته سايت و پرتال جوملا! دانلود قالب رايگان Lonely Girl (دختر تنها) براي وبلاگ بلاگفا
 
 
 |    نوشته شده توسط مینا
 
   
 

هنگامی که عمل میکنید،

هنگامی که می اندیشید،

هنگامی که گلی را میبویید،

هنگامی که رنگی را میبینید،

هنگامی که آهی میکشید،

هنگامی که شاد میشوید،

هنگامی که غمناک میگردید،

هنگامی که در چشمان یارتان مینگرید،

هنگامی که دست دوستی را میفشارید،

هنگامی که گذر زمان را میبینید،

هنگامی که سردی مرگ به شما هجوم می آورد،

هنگامی که گرمی زندگی شما را فرا میگیرد،

هنگامی که در زیر باران قدم میزنید،

هنگامی که دوست میدارید،

هنگامی که دشمنی میورزید،

هنگامی که رها هستید،

هنگامی که نفس میکشید،

و تا هر گاه که هستید، و وجودتان جایگاه همه صفتهایی است که از شما مانند همه انسانها یک انسان منحصر بفرد میسازد، برای اندکی وقت به آگاهی خود آگاه شوید و جریان وجودیتان را بنگرید. بنگرید که چگونه هستید و جدای از خود هستید. که آنگاه چگونه زمان حجم میگیرد و در درون شما جریان می یابد. خواهید دانست که رودخانه ای بودید که زمان در آن جریان داشت. نمیدانید چه وقت رود وجودتان خشکید. ولی شادابید که دوباره به جریان افتاده اید. سنگهای کف رودخانه جلایی تازه یافته اند و شما زندگی بخش مسیرتان هستید. همین اکنون به آگاهی خود آگاه شوید. وجودتان را احساس کنید و جریان یابید.

Medium (Media) Blog سفارش طراحي قالبهاي پيشرفته سايت و پرتال جوملا! دانلود قالب رايگان Lonely Girl (دختر تنها) براي وبلاگ بلاگفا
 
 
 |    نوشته شده توسط مینا
 
   
 

خسته شدم ازنقش بازی کردن از اینکه مجبورم جلوی هرکس یه نقاب بزنم  اخ روزگار اگه دستم بهت میرسید انتقام همه عاشقای دنیارو ازت میگرفتم اخ ...

و من میمونم و شب

شب با همه ظلمتش وهزار تا سوال که توی ذهنمه که چراوچراوچرا

و اونوقته که تازه یاد تو می افتم میام پیشت مثل همیشه با یه کولبار از گناه وغم

و اونوقته که التماس میکنم منو ببخشی و تو برای هزارمین بار وشاید هم صد هزارمین بار منو میبخشی و من سر بر شونه هات میذارم و اونوقته که دیگه هیچ چیز و هیچ کس نمیتونه جلوی اشکامو بگیره

اونوقته که میفهمم نه تو منو فراموش نکردی این منم که تو رو فراموش کردم من

یادم میفته که گناه از منه و منم که مقصرم نه تو

و اون احساس همیشگی که خودمو یادم میندازه که هی فلانی دنیا فریبه فریب

و کی میدونه فریب چیه؟

وقتی این دنیای پست بوقلمون صفت جلوی چشمامون خود نمایی میکرد یادمون رفت که یکی هم هست اون بالا و این پایین و حتی نزدیک تر از اون، نزدیک تر((...من حبل ورید...))

حالا بگو کی فراموشکاره؟ حتی یه تشکر خشک وخالی بابت اینکه هنوز زندس ،نفس میکشه، راه میره و... بکنه؟

به خودت بیا ،چشمات رو باز کن ،هیچ راه میونبری نیست

فقط و فقط یک راه هست وبدون اگه به دلت مراجعه کنی حتما پیداش میکنی

شک نکن

(آرام باش،توکل کن،آشتین هارا بالا بزن،آنگاه دستان خداوند را میبینی که زود تر از تو دست به کار شده اند.)

مینا/13خرداد87

Medium (Media) Blog سفارش طراحي قالبهاي پيشرفته سايت و پرتال جوملا! دانلود قالب رايگان Lonely Girl (دختر تنها) براي وبلاگ بلاگفا
 
 
 |    نوشته شده توسط مینا
 
   
   

« مردي هميشه آرزو داشت تا يك گل زيبا و يك پروانه داشته باشه.  شبانه روز از خدا طلب يك گل زيبا و يك پروانه مي كرد.

ولي خداوند برايش يك كاكتوس و يك كرم فرستاد. مرد سخت ناراحت و متعجب شد.

به خدا گفت:« من تنها آرزويم داشتن اين دو بود. يعني برآورده كردن اين آرزو اينقدر برايت سخته؟»

سپس به فكر فرو رفت. با خودش گفت: خدا بنده هاي زيادي داره. شايد اصلا من رو بين اين همه بنده فراموش كرده. شايد ديگه به من سر نزنه.

خيلي ناراحت شد. از زمين و زمان نا اميد بود.

روز ها مي گذشتن تا اينكه يه روز به فكرش رسيد كه بره و به كاكتوس و كرمش يه سري بزنه و ببينه كه در چه وضعيتي هستن.

در اتاق زير شيرواني رو باز كرد. شگفت زده شد. اصلا باورش نمي شد كه چنين اتفاقي افتاده باشه.

اون كاكتوسي كه شايد اول خيلي زشت به نظر مي اومد يه گل زيبا داده بود كه شايد نظير اون گل رو كمتر جايي مي تونست پيدا كنه و اون كرم بي قواره هم به يك پروانه ي زيبا تبديل شده بود.

مرد به ياد حرفي افتاد كه چند هفته پيش به خدا گفته بود.

اشك تو چشماش حلقه زد. به خاك افتاد و خدا رو به خاطر اينكه آرزوش رو بر آورده كرده بود شكر كرد. »

 

Medium (Media) Blog سفارش طراحي قالبهاي پيشرفته سايت و پرتال جوملا! دانلود قالب رايگان Lonely Girl (دختر تنها) براي وبلاگ بلاگفا
 
 
 |    نوشته شده توسط مینا
 
   
   

بعد از ظهر یه روز سرد زمستونی بود. باد تند و سردی توی شهر می وزید. مرد تازه از سر کارش تعطیل شده بود. از شدت سرما دستاش رو تو جیبش و سرش رو هم تو یقه ی لباسش قایم کرده بود. تو دلش گفت « امید وارم الان که می رم اون طرف اتوبان یه تاکسی گرم و نرم بیاد تا سریع برم خونه و از شر این سرما خلاص شم.»

به این امید از عرض اتوبان عبور کرد و اون طرف ایستاد. چشماش رو تیز کرده بود تا اولین تاکسی ای که میاد رو سوار بشه. با تمرکز بالایی به انتهای اتوبان نگاه می کرد. از اون ته یه تاکسی دید که داره به سمتش می آد. نیشش باز شد و گفت: «خدایا شکرت!».

دستش رو از توی جیبش در اورد و شروع کرد به علامت دادن به راننده ی تاکسی. تاکسی همینطور بهش نزدیک می شد ولی سرعتش رو کم نمی کرد.

تعجب کرد. دستش رو جلوتر اورد تا شاید توجه راننده تاکسی بهش جلب بشه. ولی انگار نه انگار که اون اونجا بود.

راننده ی تاکسی مرد رو ندید و سوارش نکرد. ناراحت شد. ولی با خودش گفت: « اشکال نداره. با بعدی می رم. خدا بزرگه.»

بعد از پنج- شش دقیقه تاکسی بعدی نظر مرد رو به خودش جلب کرد. اما انگار هیچ کس مرد رو نمی دید. اون تاکسی هم بی توجه از کنارش گذشت.

مرد عصبانی شد. گفت:« آخه این چه خدایی هست که حاضر نیست بنده هاش رو شاد کنه! مگه من چی خواستم؟ یه تاکسی تو این سرما خیلی خواسته ی زیادی هست؟»

 با ناراحتی به پیاده رو رفت و شروع کرد به قدم زدن. چند متری بیشتر راه نرفته بود که احساس کرد یکی داره صداش می کنه! برگشت. مردی بلند قامت و لاغر اندام روبروش ایستاده بود. یعنی کی می تونست باشه؟ هر چی فکر کرد نتونست اون فرد رو به خاطر بیاره برای همین ازش پرسید:« شما؟»

- منو نشناختی؟ حافظت ضعیفه ها! من همون هستم که دوران بچگی همیشه باهم بودیم! یادت نیومد؟

- آهان! چرا! چطوری تو؟ چقدر دلم برات تنگ شده بود.

- حالا بیا بریم تو ماشین تا باهم حرف بزنیم.

مرد قبول کرد و رفت و تو ماشین دوستش نشست. و اولین حرفی که زد این بود: « این خدا هم به فکر بنده هاش نیست ها! سه ساعت بود اینجا منتظر تاکسی وایساده بودم ولی دریغ از یه تاکسی».

و افسوس که درک نکرد خدا چه نعمت بزرگتری رو بهش داده بود.....

Medium (Media) Blog سفارش طراحي قالبهاي پيشرفته سايت و پرتال جوملا! دانلود قالب رايگان Lonely Girl (دختر تنها) براي وبلاگ بلاگفا
 
 
 |    نوشته شده توسط مینا
 
   
 

چی میشد اگه خدا امروز وقت نداشت به ما برکت بده چرا که دیروز ما وقت نکردیم از او تشکر کنیم!

چی میشد اگه خدا فردا دبگه مارو هدایت نمیکرد چون امروز اطاعتش نکردیم!

چی میشد اگه خدا امروز با ما همراه نبود چرا که امروز قادر به درکش نبودیم!

چی میشد دیگه هرگز شکوفا شدن گلی را نمی دیدیم چرا که وقتی خدا بارون فرستاده بود گله کردیم!

چی میشد اگه خدا عشق و مراقبتش رو از ما دریغ می کرد چرا که ما از محبت ورزیدن به دیگران دریغ کردیم!

چی میشد اگه خدا فردا کتاب مقدسش رو از ما میگرفت چراکه امروز فرصت نکردیم آن را بخوانیم!

چی میشد اگه خدا در خانه اش را می بست چون ما در قلب های خود را بسته ایم!

چی میشد اگه خدا امروز به حرفهایمان گوش نمیداد چون دیروز به دستوراتش خوب عمل نکردیم!

چی میشد اگه خدا خواسته هایمان را بی پاسخ میگذاشت چون به یادش نبودیم!

و چی میشد اگه ...!


Medium (Media) Blog سفارش طراحي قالبهاي پيشرفته سايت و پرتال جوملا! دانلود قالب رايگان Lonely Girl (دختر تنها) براي وبلاگ بلاگفا
 
 
 |    نوشته شده توسط مینا
 
   
 

خدايا: تو خود مي داني كه چه سخت است اگركه ماهي كوچك اسيرآب دريا ي بيكران باشد.

خدايا: تو خود مي داني برای من كه  هميشه دلم می خواسته با تو زندگي کنم اين سير تكراري روزگار كه نا خواسته مرا به كام خود مي برد چه قدر ملال آور

وخسته كننده است

خدايا: آخر چگونه مي توان شكوه تو را در زيبايي گل بجوييم درحالي كه اين تكرار هميشگي اشتياق خوب ديدن را از من گرفته است. چگونه ميتوانم حمد و ثناي تو را از زبان چكاوكها بشنوم در حالي اين تكرار اشتياق خوب شنيدن را از من سلب كرده است

 

خدايا: مي ترسم كه اگر به همين منوال پيش رود ديگر شعله هاي عشق تو در وجود من هر روز بي فروغ و بي فروغتر شود. تاجايي كه ديگر نه اشتياقي براي پرواز داشته باشم و نه اميدي به رهايي

پس اي خداي مهربان مرا از اين تكرار از اين يكنواختي كه همه ي روزهاي مرا فرا گرفته است رهايي ده

خدايا: به من اشتياقي ده تا دوباره چشمانم قادر به ديدن شگوه تو در زيبايي گل ها باشد. خدايا: به من اشتياقي ده كه دوباره بتوانم صداي مناجات تو را از زبان چكاوك ها بشنوم.

 خدايا: به من عشقي ده كه روز به روز به تو نزديكتر شوم

 

خدايا : چگونه مي توانم روي به سوي تو بياورم و زبان به حمد و ثنايت بگشايم در حالي كه خود از كرده خويش آگاهم . چگونه مي توانم دوستار تو باشم در حالي كه بر عهد و پيماني كه با تو بسته ام وفادار نبوده ام . چگونه مي توانم طلب عفو و بخشش كنم در حالي هنوز شعله هاي عصيان در درونم فروزان است.

 

بارالها:چگونه مي توانم روي به توبه آورم درحالي كه اسير هواهاي نفساني خويشم.

 

 بارالها: تو از علاقه ي من نسبت به خودت آگاهي و ميداني كه چقدر مشتاق رسيدن توام ولي هر وقت كه تصميم گرفتم كه به سوي تو بيايم گناه به سراغم آمد و مرا از تو دور ساخت . هميشه آرزويم اين بوده است كه حتي براي يك روز هم كه شده آنچه باشم كه تو مي خواهي وآنچه كنم كه تو مي پسندي ولي افسوس اين نفس سركش تا كنون مجال برآورده شدن اين آرزو را به من نداده است

 

بارالها : مي ترسم، از خويش و از اين سرنوشتي كه در انتظار من است مي‌ترسم . از اين بيابان و شوره زاري كه در پيش روي من است مي‌ترسم. مي ترسم كه مرگ به سراغم بيا يد و آرزوي رسيدن به تو را اين بار از من بستاند. پس اي پروردگار بي همتا به لطف و كرم خويش مرا از مرداب رهايي ده و تواني ده تا خويشتن را از هر چه بدي است پاك كنم

Medium (Media) Blog سفارش طراحي قالبهاي پيشرفته سايت و پرتال جوملا! دانلود قالب رايگان Lonely Girl (دختر تنها) براي وبلاگ بلاگفا
 
 
 |    نوشته شده توسط نیلوفر
 
   
 

عشق است و آتش و خون
داغ است و درد دوری
کی می توان نگفتن
کی می توان صبوری
کی می توان نرفتن
گیرم پری نمانده
گیرم که سوختیم و خاکستری نمانده
با دوست عشق زیباست
با یار بی قراری
از دوست درد ماند و از یار یادگاری
گفتی از روز سفر
گفتم از من مگذر
مجنون
لیلا
رفتی بی بال و بی پر

شهادت امام رضا(ع)تسلیت باد

Medium (Media) Blog سفارش طراحي قالبهاي پيشرفته سايت و پرتال جوملا! دانلود قالب رايگان Lonely Girl (دختر تنها) براي وبلاگ بلاگفا
 
 
 |    نوشته شده توسط مینا
 
   
 

نمیدانم از اربعین چیزی میتوان گفت یا نه؟

آخر اربعین اربعین است و نشانگر چهل روز دوری عاشق و معشوق و دو دلدله از هم.

چگونه توانستی این چهل روز را تحمل کنی زینب؟

تو که طاقت ۳ ورز دوری از حسین را در هنگام ازدواجت نداشتی. یادت هست؟

آن سه روز ی که به خاطر دوری از او سخت بیمار شدی و ضعف بر بدنت قالب شد. به یاد داری؟

نمی دانم این چهل روز را چگونه به سر بردی.

چهل روز همراهی با کاروانی از اسیران.

چهل روز درد و رنج و سختی. چهل روز تازیانه و محنت

تو نماد عشق بودی و قهرمان صبر و آزادگی

پرستار گلهای خزان زده  و باغ بی باغبان بودی.

مانده ام  که آیا به کربلا باز گشتی یا نه؟

باز هم سری به قتله گاه زدی یا نه؟

باز هم مزار برادرت را دیدی یا نه؟